پارت هفتاد و هفتم :

یک نفر به دروازه ی حیاط کوبید. یاسر از خدا خواسته بهانه را روی هوا زد: در می‌زنن.
و از من جدا شد. دستی به گردن داغ خودم کشیدم و غرغر کردم: ای مرده و زنده ی اونی که پشت دره رو...

از سر کنجکاوی از پله‌های زیر زمین بالا رفتم و قایمکی نگاه کردم که یاسر با ذکر « اومدم» و آن دمپایی همیشگی لخ لخ کنان سوی در می‌رود. وقتی در را باز کرد، با دیدن رکسانا حال خوشم کور شد: این عنتره اینجا چی کار می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zohreh

    0

    خانم نویسنده حالا هی تو استوری ها دل مارو آب کن🤤 پس کی میرسه... 💦

    ۲ ماه پیش
  • عقیله

    0

    این دوتا خیلی به هم میان😭😭😭میتونم تا ابد شیپشون کنم 😭😭اون زود جوش و برون *** ومثل اتیشه این یکی ام درون گرا و مثل آب ارومه😭😭😭

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😭❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    وای بیصبرانه منتظر پارت بعدی هستم🤤. یاسر واقعاااااا مَرده خیلی اقاست این دو تا بهم میان

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیلی بچه م😭❤️

    ۲ ماه پیش
  • نری

    1

    الهی بگردم پسر قشنگم یاسر وای اونجاش کخ جوجه اورد چقدر تو گوگولی

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیلی نازکشیدنش گودوئه🥺

    ۲ ماه پیش
کپی شد!